الشيخ الكليني ( مترجم ومحقق : محمدباقر بهبودى )

130

الكافي ( گزيده كافى ) ( فارسى )

را در آغوش گرفت و سر و سينه‌اش را بوسيد . دستش را گرفت و بر روى سجادهء خودش نشانيد و خود در كنار او نشست و با نهايت توجه و احترام با او به گفتگو پرداخت و مكرر مىگفت : قربانت شوم . من از اين توجه و احترام در بهت و حيرت بودم كه پاسدار آمد و گفت : موفق آمد . موقعى كه موفق برادر خليفه مىآمد ، سرهنگان و فراشان او پيشاپيش مىآمدند و از درب منزل تا اطاق پذيرائى پدرم در دو طرف راهرو به صف مىشدند تا موفق بيايد و بازگردد . پدرم اعتنائى نكرد و با ابو محمد گرم سخن بود تا اين كه فراشان مخصوص را بر در اطاق ايستاده ديد . در اين موقع به ابو محمد گفت : قربانت شوم ، هر گاه مايل باشيد ( مىتوانيد تشريف ببريد ) و بعد به فراشان خود گفت : او را از پشت سر غلامان خاصه ببريد كه موفق او را نبيند . ابو محمد برخاست و پدرم نيز با او برخاست و همديگر را در آغوش گرفتند و خداحافظى كردند . من به پرده داران و فراشان پدرم گفتم : واى بر شما . اين شخصى كه با كنايه و لقب در حضور پدرم نام برديد و پدرم تا اين حد به او احترام مىكرد ، چه كسى بود ؟ گفتند : او يك